الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
113
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) بود ، جابر به او گفت : از چه وقت آقاى مرا ديدى ؟ جواب داد : هم اكنون ، گفت : پيش از نماز يا بعد از نماز ؟ گفت : بعد از نماز ، مهر نامه را برداشت و شروع به خواندن آن كرد تا آن را به پايان رسانيد و سپس نامه را بست و من ديگر او را شاد و خندان نديدم تا به كوفه رسيد و چون وارد كوفه شديم و من شب را گذراندم و با مداد براى احترام وى به ديدار او شتافتم ، ديدم از در خانه بر من بيرون شد و گلوبندى از قاب استخوان به گردن دارد و بر يك نى سوار شده و مىگويد : أجد منصور بن جمهور أميراً غير مأمور ، و شعرهائى از اين قبيل مىخواند ، او به روى من نگاه كرد و من به روى او نگاه كردم چيزى به من نگفت و چيزى هم به او نگفتم و چون حال او را ديدم گريستم و كودكان و مردم به گرد من و او فراهم شدند و او هم آمد تا وارد رحبه شد ( ميدان پهناورى بوده در كوفه ) و با كودكان مىچرخيد و مردم هم مىگفتند : جابر بن يزيد ديوانه شده ، به خدا روزى نگذشت كه نامهء هشام بن عبد الملك به والى كوفه رسيد و در آن نوشته بود : بررسى كن مردى را كه جابر بن يزيد جعفى گويند ، گردن بزن و سرش را براى من بفرست ، او به همنشينان خود رو كرد و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند : أصلحك اللَّه ، مردِ دانشمند و فاضل و حديث دانى بود و به حج رفت و ديوانه شد و او اكنون در ميدان بزرگ سوار نى است و با كودكان بازى مىكند . گويد : والى ، خود به ديدار او رفت و ديد با كودكان بر نى سوار است و بازى مىكند ، گفت : حمد خدا را كه مرا از كشتن او